دلنوشته مادر هنگام باریدن برف

مادری نشسته درسرما ،

شانه هایش زغصه میلرزد ...

شادمان از باریدن برف ،
دل خور از نبودن فرزندش...

پای مینهد به سختی دربرف ،
به یاد روزهایی که بود فرزندش ...

یاد روزهای خوش بودن او ،
یاد زمستان هایی که بود فرزندش ...

آه از این همه دل تنگی ...

آه ازنبودن فرزندش...

برف نم نمک می بارد آهسته...
می رسد مادر سرِ خاکِ فرزندش

برف ها را میزند آنسو...
تا ببیند رویِ ماهِ فرزندش...

هدیه می کند نثارش آیة الکرسی،
تا شود شادمان روح فرزندش🤍🕊️

دلنوشته مادر به مناسبت اولین سالگرد آسمانی شدن عقیل

مهر آمد و این ماه ، ماه شکفتن است🍁
ماه کلاس درس ، تلاش و رسیدن است🍁


گویند که پاییز فصل عاشقیست🍁
این فصل چه باشکوه و عجب عارفانه است🍁


درکم ازاین جملات آه چه ساده بود🍁
رفتی و غزل‌ نوشتنم بهانه بود🍁


هرچه نوشتم وخواندنم ثمر نداشت🍁
گفتم بنویسم، تو بیایی ، اثرنداشت🍁


فصل ها گذشت وخاطراتت ورق زدم🍁
هرلحظه به یاد توقلمی برعدم زدم🍁


یک سال گذشت ، شد سیزده مهر🍁
مهری که درآن ، داغ بر جگرزدم 🍁


جشن است مرا چه می‌شود دراین جشن با شکوه🍁

جشنی که برای تو درون چاه رقم زدند🍁

پاییزوفصل عاشقی وجشن بهانه بود🍁

توعاشقی کردی ومن زجه میزدم🍁

حالا گذشت یک سال ازدوریت عقیل🍁

فهمیدام بیهوده به سینه و سر زدم🍁

تورفتی وسفر کردی به دیار فرشتگان🍁

این سرنوشت چه بود که برایم رقم زدند🍁

شعری از مولانا در وصف عقیل

عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد

از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد!

از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور

تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد!

ای پیش‌روِ مردی امروز تو برخوردی

ای زاهد فردایی فردات مبارک باد!

کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد

حلوا شده‌ای کلی حلوات مبارک باد!

در خانقه سینه غوغاست فقیران را

ای سینه بی‌کینه غوغات مبارک باد!

این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد

دریاش همی‌گوید دریات مبارک باد!

ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد

ای طالب بالایی بالات مبارک باد!

ای جان پسندیده جوییده و کوشیده

پرهات بروییده پرهات مبارک باد!

خامش کن و پنهان کن، بازار نکو کردی

کالای عجب بردی، کالات مبارک باد!
مولانا

دلنوشته مادر به خدا

خدایا هر نفس با تو
سخن گفتم❤️

که فرزندم جوانی
با خدا باشد...

دعا کردم که در جنّت
برایم آبرو باشد🙏

جوانی از جوانان
سرافراز وطن باشد🌹

برایت بنده ای پاک و
به دور از اهرمن باشد...

میان خلق انسانی
متین باشد🌸

غیور و قهرمان باشد🌼

دعاکردم علمدار بنی هاشم،

و از اصحاب صاحب الزمان باشد 🍀

خداوندا دعا هایم اجابت شد🙏
جوانم یک جوانمرد و عزیز و اهل ایمان شد 🌱

همه جانش خدایی شد🌸
همه عشقش حسینی شد🌺

دل و روحش همه فکرش
به سوی او به ناگه، کربلایی شد

🍀🌿🌱🍀
خدایی او......خدایی شد
🌺
شاد باد روحت کربلایی عقیل نازنینم

سروده مادر در روز جوان در مدح جوانش

روز جوان است و جوانم به زیر خاک،
هرکس جوان دارد به خدا می سپارمش ...

بردی جوانی عقیلم به زیر خاک،
ای خاک ، مهربان باش، به خدا می سپارمش ...

جانم فدای قد رعنای آن جوان،
یار رب امانتی که دادی، به تو میسپارمش ...
💚🖤💚🖤💚🖤💚🖤

شعری که آقای سهراب مجیدی مدیریت مدرسه خدمتی بیدگل در سوگ او سرود

دردی مرا بُوَد ، که به درمان نمی‌رسد
هجری کشیده ام که به پایان‌نمیرسد

ماتم فکند، دستِ اجل بر سِپِهرِ حُسن
داغِ غمش، به عرصه ی میدان نمی‌رسد

برگِ نوا نظر به‌منِ بینوا نکرد
شاید، دعا به محضرِ جانان نمی‌رسد

جانم عقیل بود وجوانم به زیرِ خاک
پایم دگر به خانه ی ویران نمی‌رسد

آتش گرفت ،خِرمنِ جانم زِ داغِ عشق
دستم دگر به دیده ی گریان نمی‌رسد

زلفش میانِ خاک وغمش در خرابِ دل
آهِ سحر به سینه ی سوزان نمیرسد

گویا بهار عمرِ جوانم خزان ، گرفت
بر چشمِ تر نواله ی طفلان ، نمیرسد

ای دل بسوز تا صفِ محشر ، به روزِ حَشر
دردی که هست، باتو به درمان نمیرسد

دیگر مجیدی از غمِ دوران سخن مگو
داغِ عقیل ؛؛ ماند و به هجران نمیرسد

بدرقه به خانه ابدی

زندگینامه عقیل از زبان مادر

خلاصه ای اززندگینامه کربلایی عقیل ابن اکبر شاطریان
عقیل من جوان ۲۲ساله اهل شهرستان آران وبیدگل بود.
جوانی مؤمن و عاشق امام حسین (ع)...
در۱۸ سالگی با دختر مؤمنی ازواج کرد
و آذرماه سال ۱۴۰۱ به منزل خودش برای شروع زندگی رفت‌. عقیل شغل اصلی اش تعمیرات لوازم خانگی بود و مغازه داشت و درحفر چاه هم مهارت خاصی داشت‌.
به پیشنهادیکی از دوستانش برای کار درنمایشگاه فرش به شهر مقدس قم سفرکرد‌.
درآنجا عقیل با یک راننده تاکسی هم صبحت می شود، راننده به اومی گوید تو جوان اینقدر خوشکل و خوشتیپ هستی، آیا درونت راهم برای خدا قشنگ کرده ای؟
با حرف این آقا عقیل به فکر فرومی رود
و به خودش می گوید این آقا راست می گوید من برای رضای خدا چه کرده ام؟
و عقیل زندگی روحانیش شروع شد
به گفته خانمش ۳ماه روزه گرفت و نمازهای قضا شده را خواند‌.
شبها نماز شب می خواند و درخفا به فقرا کمک می کرد.
آنقدر ریاضت کشید که پوست به بدنش مانده بود و آن هیکل ورزشکاری تمام شد...

وقتی بهش میگفتم مادر کمی بیشر غذا بخور میگفت سیری زیاد ایمان رامیبرد باید ریاضت کشید تابه خدا رسید!
ودر دفترخاطراتش اول صفحه نوشته بود هدف اولیاء الله شدن!
اوکتاب های معراج السعادت و چهل حدیث امام خمینی (ره) و کمیای محبت و نهج البلاغه راکامل خواند و مو به مو به آن عمل می‌کرد...
وبه ماهم میگفتم بخرید و بخوانید تاهم بهره ببرید هم ناشرانش که زحمت کشیده اند از این راه ارتزاق کنند...
عقیل فرزنده دختری درراه داشت، همسرش نام یسنا برایش انتخاب کرده بود
عقیل درنامه ای که بعداز رفتنش پیدا کردم ازامام حسین خواسته بود که این نام را تأیید کند.
ودرخواب مادربزرگش که بی خبر ازنام یسنا بود مادربزرگ کودکی ازدست یک سید گرفت که نامش یسنا بود .
و از نظر عقیل آقا امام حسین (ع) نام را تأیید کرد.
و فرزندی که عقیل درحسرت دیدنش ماند یسنا شد...
عقیل خوابهای معنوی زیادی دیده ونوشته بود که بعد رفتنش ما دردفترچه اش را خواندیم.
اربعین همان سال ۱۴۰۲ برای اولین بار به کربلا رفت اما همسرش با او به علت بارداری همسفرنشد.
و بگفته هسفرانش یه شب تا صبح در وادی السلام تنها بود .وقتی ازش پرسیدن کجا بودی؟ گفته قرار داشتم و بعد رفتنش دوستان گفتن چرا مانپرسیدیم باکی قرار داشتی وافسوس خوردند...
عقیل مهربان بود ودلسوز مردم شهر ازبچگی تابرزگ شد همه دوستش داشتند.
دختر شهید حسین علی فخری بیدگلی درمراسم عقیل به من گفت هفته ی گذشته پدرشهیدم را درخواب دیدم که خوشحال بود وبه من گفت هفته آینده دربیدگل شهید می آورند
گفت ماتعجب کردیم که چه شهیدی؟
وقتی خبرعقیل را می‌شنوند به یاد خواب‌شان می افتند...
وبه مراسم عقیل آمدند...
سرانجام ۱۳مهر روز پنج شنبه ساعت ۱۲ وضو میگیره برای نمازکار راتعطیل میکند
کارگرش به او می گوید هنوز اذان نگفته اند!
عقیل به درون چاه باز میگردد تا کمی کارکند که براثر حادثه برق گرفتگی به سوی مبعود خود سفرمی کند...
و درروز شنبه ۱۵ مهر درامامزاده حسین(ع) آران وبیدگل در جوار قبر سلیمان صباحی شاعر بزرگ آرمید...ج
روحش شاد یادش گرامی

تاریخ تولد۱۳۷۹/۱۰/۲۴‌‌
تاریخ آسمانی شدنش۱۴۰۲/۷/۱۳

ادمه زندگینامه

عقیل پسری فعال و پر جنب و جوش بود.

عاشق هیجان و ورزش های رزمی، در همان کودکی یادمه کشتی میرفت. بعد ها کم کم به بدنسازی علاقمند شد چون استایل بدنی خوبی هم داشت ،یادمه هر کاری رو که میخواست پیش بگیره مثل یه هدفی که داشت تمرکز میکرد روش ،توی اون تایمی که بدنسازی براش هدف بود صدشو‌میزاشت یادمه برنامه غذایی خاص داشت و بدنسازای محبوبشو دنبال میکرد و ازشون الگو میگرفت، همین دیشب پدرم میگفت توی باشگاه یه سری حرکتای ورزشی سختی بود که فقط منو عقیل میتونسیم بزنیم و برام اجرا کرد ...

بعدها علاقه به موتور کراس پیدا کرد و توی موتور سواری هم مهارت خاصی داشت حرکتای نمایشی قشنگی میزد که البته دل ما تموم می شد و به شدت نگرانش بودیم اما اون هیچ ترسی نداشت.‌‌..

بعد با اینکه شغل تعمیرکاری لوازم خانگی رو داشت غلارقم مخالفت های پدرم به حفر چاه علاقه مند شد چون شغل مولا علی (ع) بود. یکی از کارگراش به پدرم گفته بود که هر کلنگی که به زمین میزد یه یا علی میگفت من تعجب کردم که او پسره کی هست که انقد با خداست و ذکر علی از دهنش نمیفته تا اینکه ازش پرسیدم ...

و در نهایت رفتارش توی عشق آخرش هم همینطور شد زمانی که نور خدا و ائمه معصوم (ع) در دلش تابید، از همه چیز دست شست و سالک راه عشق شد...

من از دور میدیدم که طبق چیزهایی که در مدرسه یا جاهای دیگه یاد گرفته بودم حس میکردم که راه عرفان و سلوک رو پیش گرفته اما عمق ماجرا را نمیدونستم چون اهل نمایش حتی به ما که خانواده اش هم بودیم ، نبود و من بعد از رفتنش خیلی چیز هارو متوجه شدم .

از دفتر چه خاطراتش و افرادی که به نحوی در اون تایم معنویش باهاش در ارتباط بودن یا بهشون کمکی کرده بود و...

همسرش بیان کرد که در اواخر عمرش به او گفته بود که هیچ کس، حتی من را بیش از خدا دوست نداشته باش !

مقدمه

سلام و عرض ادب

من الهه شاطریان هستم و این وبلاگ رو به درخواست مادر گرانقدرم ایجاد کرده ام.

ایشون از من خواستند که وبلاگی ایجاد کنم که در اون زندگی نامه برادر عزیزم را در اون بنویسم.

ما یک خانواده پنج نفره هستیم شامل پدر و مادر،دو خواهر و یک برادر

خواهرم از من چندسالی بزرگتر است و برادرم چند سالی کوچک تر بود.

همه ما از به دنیا آمدن او خوشحال بودیم او یکی یه دانه خانه ما و نور چشممان بود.

بخاطر دارم در آن سالی که در بم زلزله رخ داد ، در مدرسه مانور زلزله را آموخته بودم ،وقتی به خانه آمدم خیلی نگران برادرم بودم ،باید به او یاد میدادم اگر زلزله رخ بدهد او چگونه از خود محافظت کند.مسئله این بود که من تقریبا هشت ،نه ساله بودم و عقیل حدوداً سه ساله

دقیق یادم هست که داشتم پناه گرفتن زیر صندلی های میز ناهار خوری را به او که آن زیر جا میشد یاد میدادم ،چون به شدت نگران آسیب دیدن او بودم.

ما خاطرات خوش زیادی باهم داریم یادش بخیر همیشه دورهم جمع که می شدیم از خاطرات کودکیمان تعریف میکردیم و چقدر می خندیدیم...

عقیل خیلی خوش اخلاق و مردمی بود و همیشه لبخند به لب داشت.

خصوصیت اخلاقی دیگری که داشت دست و دل بازی او بود ، او به مال دنیا اهمیتی نمی داد...